محمد تقي جعفري

379

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

مىخيزند و دوباره روى آنها را گوشت و پوست فرا مىگيرد . » ( 1 ) اسلوچفسكى ( روسيه 1837 - 1904 ) « رنگ ارغوانى اين گل اعجاز طبيعت است ، زيرا در دل اين گل راز مرگ نهفته است . وجود اين گل خود انكار زندگى است ، انكار گرمى و حرارت است ، هيچ كس اين گل را نمىبيند ، هيچ كس آن را نمىچيند ، تنها آن كسى كه از سرما در حال اهتزاز است . در رخوت مرگ گمان مىبرد كه اين زادهء زمستان ، اين گل ناديدنى كنار او از زمين رسته است . هر صبح و شام مرگ سراپاى اين گل را كه از درون گلبرگهاى آن ، آهنگ نيستى به گوش مىرسد ، شستشو مىدهد . . . » ( 2 ) فيليپ فرنو ( آمريكا 1752 - 1832 ) « اى شعراى زبر دست ، . . . يادتان باشد وقتى كه من مردم » اقيانوس كهن از حسرت آه سرد نكشيد . » و در مرگ فرانكلين طبيعت ناله سر نداد . آن روز كه مرا به خاك مىسپردند ، تصادفا گداى ژنده پوشى هم مرده بود و ما با هم به سوى گور رفتيم ، اگر واقعاً طبيعت ناله سر داد يقين بدانيد كه همان قدر كه براى من ناليد براى او هم ناليد . تازه در اين دروغگويى بىدريغ خويش فراموش مكنيد كه اصلا از اين همه آه كه مىگوييد خبرى نبود و قطرهء اشكى هم از ديده گان طبيعت فرو نريخت .

--> ( 1 ) همان مأخذ ، ص 307 . ماياكوفسكى به ياد آنان ناله مىكند كه با اجبار داس زورگويان كه مالكيت زندگى آدميان را هم بر خود بسته‌اند نابود شده و گويى : دروشدن حيات آدمى را با دست آدم ديگر از بس بعيد مىداند كه حيات جديد آن در خاك رفتگان را مجسم نموده و مرگ غير قانونى آنان را نمىپذيرد . . ( 2 ) همان مأخذ ، ص 317 . اسلوچفسكى در آميختن زندگى و مرگ را به طور جالبى مجسم مىسازد ، اگر مقصودش از گل تمام جانداران باشد شگفتا كه در آميختن زندگى را با مرگ همگان درك نمىكنند . .